لحظه خدا حافظی به سینه ام فشردمت اشک چشمام جاری شد دست خدا سپردمت
دل من راضی نبود به این جدایی نازنین عزیزم منو ببخش اگه یک روز آزردمت گفتی به من غصه نخور می رم و بر می گردم همسفر پرستوها می شوم و بر میگردم
گفتی تو هم مثل خودم غمگینی از جدایی گفتی تا چشم هم بزنی می رمو بر می گردم
عزیز رفته سفر کی بر میگردی چشم من مونده به در کی بر میگردی
رفتی و رفت از چشام نور دو دیده ای زحالم بی خبر کی بر می گردی
غمگن تر از همیشه به انتظار نشستم پنجره امیدم و هنوز بروت نبستم
پرستو های عاشق به خونشون رسیدن اما چرا عزیز دل هرگز تو رو ندیدم
گفتی به من غصه نخور می رم و بر میگردم همسفر پرستو ها می شم و بر میگردم گفتی تو هم مثل خودم غمگینی از جدایی گفتی تا چشم هم بزنی می رم و بر می گردم
نوشته شده توسط مهتاب مهربانی در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 ساعت 19:32 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

من یک عشق خیالی دارم که در غم دردی واقعی دارد حرام می شود
من زندگی رویایی دارم که دارد در جهنمی سوزان نابود می شود
من یک ناجی مهربان دارم که دارد ظالمانه مرا زنده به گور می کند
من خدایی دارم بزرگ که کوچکتر از آن است که تنها آرزوی مرا برآورده سازد
من دردی دارم تلخ که شیرین تر از آن است که نتوان تحملش کرد
من تنهایی دارم ژرف که جا برای هیچ کس جز من ندارد
من روحی دارم لطیف که از نا جوانمردی ها خود را تکه تکه کرده است
من جسمی دارم پاک که بوی کثافت و لجن می دهد
من قلبی دارم آرام که در تلاطم ناگواری ها غرق شده است
من اندیشه ای دارم آزاد که سالهاست مصلوب به کلام است
من چشمی دارم بینا که می گویند از عشق تو گریسته است و کور شده است
من معشوق عزیزی دارم که هر روز مرا با مهربانی سلاخی می کند
و می گوید:عزیز دلم اینها همه به خاطر توست
و من یک عمر است عاشق یک سلاخ مهربان هستم
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
طراح قالب
POWERED BY